سيد محمد باقر برقعى

749

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

طاير محبوس شاخ اميد ميوهء افسوس مىدهد * مهر و وفا نتيجهء معكوس مىدهد خورشيد عشق خانه دل را دهد صفا * آن‌سان كه شمع جلوه به فانوس مىدهد قاصد پيام دوست به من آورد ز لطف ؟ * يا شاخ گل به طاير محبوس مىدهد ديگر هواى كوى جنان نيست در سرش * پايى كه آستان تو را بوس مىدهد انصاف بين ز غارت گلچين سزا چه ديد * بلبل كه پاس دامن ناموس مىدهد اى دل ز قرب نفس ستمكاره زينهار * كاين جغد شوم جلوهء طاوس مىدهد « پرتو » شود ز عالم معقول بىنصيب * آن‌كس كه دل به عالم محسوس مىدهد دل سركش در دام آرزوها تا كى اسيرى اى دل * آتش زدى به جانم آتش بگيرى اى دل صد غم فتد به جانت از پاى در نيفتى * در گيرودار دوران الحق دليرى اى دل آهوى بيشهء عشق ره بر پلنگ گيرد * گردى زبون چو روباه گر اينكه شيرى اى دل تا چند ، گنگ و خاموش بازيچهء هوسها * زندان نفس بشكن سر كن صفيرى اى دل بايد بسوزى اى دل چون ناتوانى اى جان * بايد به غم بسازى چون ناگزيرى اى دل ويرانى و چپاول مىكن هرآنچه خوانى * در كشور وجودم امروز اميرى اى دل بشنو كلام « پرتو » كن ترك آرزوها * ترسم به نامرادى آخر بميرى اى دل باران از خويش مىگريزم در اين ديار باران * دلتنگ روزگارم ، بر من ببار باران بغض گلوى ما را بارى تو ترجمان باش * اى بىشكيب باران ، اى بىقرار باران در هق‌هق شبانه مانَد به عاشقى مست * نجواى ناودانها در رهگذار باران بر برق كوه بشكن ميناى همّتت را * خشكيد چشم چشمه ، از انتظار باران از آن غزال زخمى برگير خستگى را * با كاسه‌هاى سنگ‌آب ، در كوهسار باران با خنجر زلالت ، بشكاف پرده‌ها را * اسب و سوار گم شد در اين غبار باران خوش زان كه دل بريدن از خويش و با تو بودن * تا رود پاى بىجان تا آبشار باران دلتنگ روزگارم اى غمگسار « پرتو » * با من ترانه سر كن در اين ديار باران